
برای آن که کنار تو درس پس بدهند
نشسته اند دو زانو حکیم لقمان ها

یک دست فدای علی اصغر تو
یک دست فدای علی اکبر تو
سر در ره دوست تحفه ی درویش است
سر نیز فدای فاطمه مادر تو

هرچند درکش ممکن نیست...
لب تشنه بیا که آب را درک کنی
غوغای دل رباب را درک کنی
شش ماهه ی تشنه را به آغوش بکش
معنای « علی! بخواب » را درک کنی

دیدم به گوش می رسد امشب صدای عشق
رفتم وضوی شعر گرفتم برای عشق
یک کاروان غزل به دل اتراق کرده بود
ییلاق واژه بود در این هوی و های عشق
تقویم زخم های شما را ورق زدم
گرداب بود و کشتی و یک ناخدای عشق
دستان من به سوی ضریحت دراز شد
با یک اشاره بسته ترین درب باز شد
کم کم دو بال از دو طرف جای دست ها
رویید و بال های تنم در فراز شد
شش گوشه ی تو پنجره ای را گشود و چشم
مبهوت آن معاشقه ات در نماز شد
سجّاده ای که پهن شده روی خاک ها
حلقه زدند دور تو روحی فداک ها
شمشیرهای در عطش ِ خون مکیدن و
رقص شرار بر بدن سینه چاک ها
معیار عشق چیست در این عرصه غیر خون
زانو زدند پیش شهادت ملاک ها
دستی گشود پنجره ای را به سوی عشق
من٬ حوض خون٬ غزل٬ و دوباره وضوی عشق
پایین کشید کرکره ی پلک ماه را
دستان ابر تا که نبیند گلوی عشق ...
خورشید٬ روی نیزه ـ گرم تلاوت ـ نشسته بود
دنیا گرفت با نفسش رنگ و بوی عشق
وقتی قلم به کاغذ من یک نفس دمید
برف وجودم آب شد و شعر از آن چکید
این شعر درد شد و زخم شد٬ و بعد
مانند کارد تا به ته استخوان رسید
جغرافیای تنگ دلم تنگ تر شد و ...
این جای قصه بود که حتی قلم برید
این جای قصه بود که چشمم ستاره ریخت
هر قطره خون شد و به روی گاهواره ریخت
شش ماهه ای که ... آه! از این قصّه بگذریم
خون شد نگین و بر روی هر گوشواره ریخت
در سینه حبس شد نفسم٬ بانو آمدند
بانو که لب گشود دلم پاره پاره ریخت
: زخم جدایی از گل یاسم عمیق بود
..................................................
نمرود مرده بود ولی باز زنده شد
حالا خلیل باز روی منجنیق بود
آتش نه سرد شد که برافروخت شعله اش
آری! خدا حساب و کتابش دقیق بود
آری! گلوی ماه شبم زیر تیغ بود
در دل دوباره محشر و بر لب دریغ بود
هر ریگ نوحه خوان شده بود از غم حسین
آن آسمان تیره هم از بغض میغ بود
« این جا کسی ز عشق تنزّل نمی کند »
گودال قتلگاه برایش ستیغ بود
برقی زد آسمان و زمین یک جنازه شد
انگار داغ حضرت احساس تازه شد
آخر سرودن از تو مگر ساده است مرد!؟
وقتی شنید کوه تو را صد گدازه شد
اذن دخول می طلبم از دو دست تو
من را ببخش! این غزلم بی اجازه شد
وقتی که چشم های قلم رفت سوی دست
از درک عمق فاجعه جوهر به خون نشست
آن مشک: پاره٬ دست: بریده٬ دو دیده: خون
این ها بعید نیست از آن تک سوار مست
از داغ جانگداز تو زینب خمیده شد
از داغ جانگداز تو « کوه از کمر شکست »
بر ساحل فرات نشستی و خم شدی
دستی به آب بردی و دریای غم شدی
« تو در فرات عکس رخ یار دیدی » و
آن لحظه با خدای خودت هم قسم شدی
در راه عشق دیده و دست و امید رفت
......................................................
این جا کسی ز عشق تنزّل نمی کند: سید امیر حسین میر حسینی
کوه از کمر شکست: زنده یاد سیّد حسن حسینی
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ... : حافظ
شبنمی را عاشق خورشید تابان کرده است
ابرها را داغدار مرگ انسان کرده است
در صدف پنهان نموده است مروارید را
آن کسی که قلب را در سینه پنهان کرده است
با زبان بی زبانی صبر را پیغام داد
قاصدک را رازدار غمگساران کرده است
جاده را هرچند با دستان خود تاریک کرد
شاهراه قلب را با غم چراغان کرده است
در زوایای عطش بخشیدنش معلوم شد
روح های تشنه را مهمان باران کرده است
قیمت دلدادگان را سخت بالا برده است
قیمت دلدادگی را سخت ارزان کرده است
در جهان می گردم و حیرانم از طوفان عشق
هرکجا پا می گذارم عشق طوفان کرده است
از خانم هدی -به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد- که زحمت این طرح خیلی خیلی قشنگ رو کشیدن خیلی خیلی تشکر می کنم.

دنیا جهنم است برایم بدون تو
حتی خدا کم است برایم بدون تو
تجویز کن برای دلم قرص عشق را
بیماری ام غم است٬ برایم بدون تو ...
مجنون کجاست؟ تیشه ی فرهاد پس چه شد؟
عاشق مجسمه است برایم بدون تو
باید خودت بیایی و همراهی ام کنی
این شعر٬ مبهم است برایم بدون تو

