چهارشنبه هفتم فروردین 1387
روز اول با نگاهش گفت: آقا! می شود...؟
گفتم: آری! این که چیزی نیست٬ حتا می شود...
باز بازی٬ باز بازی٬ باز بازی با دلی
پس کی این جادوگر طماع ارضا می شود؟
مادر مادربزرگم گفته بود آن روزها:
عقل بی عشق عاقبت بدجور رسوا می شود
من اگر دارا شوم در قصه ی سیب و انار
آه من یک روز دامن گیر سارا می شود
نوشته شده توسط علی محمدی در ساعت 12:8 | لینک
