تبليغاتX
جزیره ی متروک - مکاشفه در باران

  

 

برای آن که کنار تو درس پس بدهند

نشسته اند دو زانو حکیم لقمان ها

 

 

 

یک دست فدای علی اصغر تو

یک دست فدای علی اکبر تو

سر در ره دوست تحفه ی درویش است

سر نیز فدای فاطمه مادر تو

 

 

هرچند درکش ممکن نیست... 

لب تشنه بیا که آب را درک کنی

غوغای دل رباب را درک کنی

شش ماهه ی تشنه را به آغوش بکش

معنای « علی! بخواب » را درک کنی

 

 

 

دیدم به گوش می رسد امشب صدای عشق

رفتم وضوی شعر گرفتم برای عشق

یک کاروان غزل به دل اتراق کرده بود

ییلاق واژه بود در این هوی و های عشق

تقویم زخم های شما را ورق زدم

گرداب بود و کشتی و یک ناخدای عشق

 

 

دستان من به سوی ضریحت دراز شد

با یک اشاره بسته ترین درب باز شد

کم کم دو بال از دو طرف جای دست ها

رویید و بال های تنم در فراز شد

شش گوشه ی تو پنجره ای را گشود و چشم

مبهوت آن معاشقه ات در نماز شد

 

 

سجّاده ای که پهن شده روی خاک ها

حلقه زدند دور تو روحی فداک ها

شمشیرهای در عطش ِ خون مکیدن و

رقص شرار بر بدن سینه چاک ها

معیار عشق چیست در این عرصه غیر خون

زانو زدند پیش شهادت ملاک ها

 

 

دستی گشود پنجره ای را به سوی عشق

من٬ حوض خون٬ غزل٬ و دوباره وضوی عشق

پایین کشید کرکره ی پلک ماه را

دستان ابر تا که نبیند گلوی عشق ...

خورشید٬ روی نیزه ـ گرم تلاوت ـ نشسته بود

دنیا گرفت با نفسش رنگ و بوی عشق

 

 

وقتی قلم به کاغذ من یک نفس دمید

برف وجودم آب شد و شعر از آن چکید

این شعر درد شد و زخم شد٬ و بعد

مانند کارد تا به ته استخوان رسید

جغرافیای تنگ دلم تنگ تر شد و ...

این جای قصه بود که حتی قلم برید

 

 

این جای قصه بود که چشمم ستاره ریخت

هر قطره خون شد و به روی گاهواره ریخت

شش ماهه ای که ... آه! از این قصّه بگذریم

خون شد نگین و بر روی هر گوشواره ریخت

در سینه حبس شد نفسم٬ بانو آمدند

بانو که لب گشود دلم پاره پاره ریخت

 

 

: زخم جدایی از گل یاسم عمیق بود

.................................................. 

نمرود مرده بود ولی باز زنده شد

حالا خلیل باز روی منجنیق بود

آتش نه سرد شد که برافروخت شعله اش

آری! خدا حساب و کتابش دقیق بود

 

 

آری! گلوی ماه شبم زیر تیغ بود

در دل دوباره محشر و بر لب دریغ بود

هر ریگ نوحه خوان شده بود از غم حسین

آن آسمان تیره هم از بغض میغ بود

« این جا کسی ز عشق تنزّل نمی کند »

گودال قتلگاه برایش ستیغ بود

 

 

برقی زد آسمان و زمین یک جنازه شد

انگار داغ حضرت احساس تازه شد

آخر سرودن از تو مگر ساده است مرد!؟

وقتی شنید کوه تو را صد گدازه شد

اذن دخول می طلبم از دو دست تو

من را ببخش! این غزلم بی اجازه شد

 

 

وقتی که چشم های قلم رفت سوی دست

از درک عمق فاجعه جوهر به خون نشست

آن مشک: پاره٬ دست: بریده٬ دو دیده: خون

این ها بعید نیست از آن تک سوار مست

از داغ جانگداز تو زینب خمیده شد

از داغ جانگداز تو « کوه از کمر شکست »

 

 

بر ساحل فرات نشستی و خم شدی

دستی به آب بردی و دریای غم شدی

« تو در فرات عکس رخ یار دیدی » و 

آن لحظه با خدای خودت هم قسم شدی

در راه عشق دیده و دست و امید رفت

......................................................

 

این جا کسی ز عشق تنزّل نمی کند: سید امیر حسین میر حسینی

کوه از کمر شکست: زنده یاد سیّد حسن حسینی

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ... : حافظ  

 

نوشته شده توسط علی محمدی  در ساعت 12:13 | لینک